رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

بدون عنوان

دیشب تولد پیمان دوست خوب بابابیی  بود خیلی خوش گذشت عزیزم مامانی اینقدر اونجا با شما رقصید و حسابی خوش بودی  تا صبح ول نمی کردی همینجوری تکون می خوردی  تو تولد همه به شکمم نگاه می کردند همه تاریخ دنیا اومدنت رو می پرسیدند. عاشقتم رادوین    ...
25 اسفند 1390

اولین چهار شنبه سوری تو دل مامان

 نی نی گولوی من  الان که دارم برات مینویسم بیرون پر از سروصدا هست ولی من نمی تونم برم بیرون بابایی می ترسه میگه  خطرناکه ولی خیلی دلم می خواد برم بیرون .یاد پارسال افتادم من و بابایی نامزد بودیم با پوریا (پسر عموم)امید (پسر عمه ام) رفتیم پیش فرید (پسر دایی بابایی) تو کوچه  اونها خیلی شلوغ بود همه می زدن می رقصیدن ولی دیگه امسال رادوینم رو دارم نمی تونم برم. الان هم بابا مامان جون (مامان بابایی خودم) میان اینجا چند روز اینجا هستن. می خواستم سبزی پلو با ماهی بزارم ولی نشد   سوپ گذاشتم  .  بابایی سر کاره دیگه الان  میاید برم شام رو بزارم بوسسسسسس هم واسه بابا هم واسه رادوینم    ...
24 اسفند 1390

شروع ماه 7

عشق زندگی مامان و بابا امروز 6 ماهگیت تموم شد وارد ماه 7 شدی  دقیقا 2 ماه و 20 روز مونده تا بیای تو بغلم  نمیتونم احساسمو بگم فقط میگم که واقعا عاشقتم الان که دارم  می نویسم کلی ابراز وجود میکنی با هر تکونی که می خوری دل منو اب میکنی. شکم مامانی یک کوچولو بزرگتر شده رادوین مامان استرس دارم که نکنه خدای نکرده زودتر از وقت خودت بیای عزیزم این  2 ماه رو هم صبر کن سر وقت بیا .پسرم 
24 اسفند 1390

ضایع کردن مامان

 بعضی روزا پسر مامان خیلی زیاد شیطونی می کنی اینقدر به مامان لگد میزنی که نمی تونم بخوابم و شکمم از حالت خودش در میاد کج میشه و بعضی وقتها می ترسم. این وقتها هست که به بابایی میگم بیاد ببینه داری چی میکنی  بیچاره بابایی با چه ذوقی میاد تا هنرنمائی شما رو ببینه وقتی دستشو میزاره رو شکمم  دیگه تکون نمیخوری خسته میشه میره.اخه پسرم چرا وقتی بابایی میاد تکون نمی خوری؟کافیه بابایی  ده قدم دور بشه دوباره شروع میکنی به شیطونی.البته من فکر میکنم بخاطر ارامش دستهای بابایی هست که اروم میشی  
17 اسفند 1390

هفته 27

عسل مامان چند روز که احساس میکنم دیگه بزرگتر شدی اخه شکمم همش می خاره  انگار پوستش داره کش میاد خیلی اذیت میشم به قفسه سینه ام فشار میاد .ولی عیبی نداره گل پسر مامان وقتی تکون میخوری همه اینها یادم میره بعضی وقتها که بابایی دستشو میزاره رو شکمم خودتو گرد و سفت  میکنی  این روزها در گیر تزئین سفره هفت سین  هستم اخه می خوام سبزه عیدمون با اسم پسر نازم(رادوین)باشه درستش کردم عکسشو میزارم.   ...
15 اسفند 1390

عید امسال

سلام عشق مامان این چند روز با مامانی کلی کار خونه کردی اخه عزیزم نزدیک عید هست باید خونه رو تمیز کنم بابایی میگه کارگر بگیر  خودت کار نکن ولی رادوینم اصلا به دلم نمی چسبه احساس می کنم تمیز نمیشه.البته بابا احسان خیلی کمک میکنه کارهای سنگین رو انجام میده نمی زاره شما اذیت بشی.منم مراقبت هستم.راستی رادوین مامان چند روز مهمان داریم اخه مامان جونی(مامان خودم) خونشون رو عوض کردن تا خونه تکمیل بشه چند روزی رو پیش ما هستن .بوووووسسسسسسسسسس
15 اسفند 1390

خرابکاری مامان

عزیز مامان دیروز تصمیم گرفتم خونه رو کمی تمیز کنم تمام دستمالهای اشپز خونه رو انداختم تو سفید کننده یکدفعه بوی سفید کننده پخش شد. رادوینم نمی دونی چه حالی شدم اومدم نشستم تا به وبلاگت سر بزنم اما کل اتاقو کثیف کردم اینقدر بالا اوردم که لپ تاپ بابایی  و فرش تمام کثیف شدن. بیچاره بابایی ظهر که اومد همه رو شست .میدونم پسر گلم تو هم اذیت شدی دیگه این کار رو نمی کنم . ...
10 اسفند 1390